تبليغاتX
عتيقه جات
ادامه ............ قسمت دوم

 

برای مطاع کردن امر رفقای گلم هر چند با تاخیر

 و

 آنچه که گذشت زمان به فراموشیش نسپارد و بماند

و

حال و هوای سفرم را به یاد بیاورم

 و

خویش هر از گاهی سرکی بکشم تا بدانم که کجاها که نرفته ام

 و

 همچنین اشتیاقش دردل آنتیکها بیشتر گردد و راهی گردند

 

ادامه سفرنامه ی آنتیکی ام را می نگارم

 

در قسمت اول بیان کردم که این سفر پر بود از برکت بعد از بلا و حال اعلام می کنم برکتهایش همچنان بعد سفر نیزادامه دارد .منتها بی بلا و خدایش برایم حفظ کند آنچه که حتی لیاقتش را ندارم .

 

نجف

 بعد از سه شبی که در کربلا بودیم محیاشدن برای زیارت قبر پدر چنین پسرانی و پدر همه ي ما شیعه ها

 

از ورودمان مي گویم که جایی را هنوز برای مستقر شدن نداشتیم نیم ساعتی منتظر ماندیم تا گروهی برای یافتن هتل بهتر خبرمان کنند

 و در این نیم ساعت روبه روی گنبد مولا بودم و نمی دانم چرا هیچ حسی نبود !!!

بالاخره بارها را روی گاری گذاشتیم و همچنین کهن سالان را كه رمقي برايشان نمانده بود و راهی هتل انتخابي شدیم .

هتلی که مسافرخانه اگر بناممش شاید جفا کرده باشم .

از ابتدا که وارد شدیم بوی نفت آزار دهنده بود.كه براي حشره زدايي زده بودند. خواستیم سوار آسانسور شویم و ساك ها را ببریم که صاحب هتل شروع به داد و بیداد کرد و نیمه عربی ونیمه فارسی گفت: لا آسانسور ،خراب، خراب .

هتل با این شرایط عتیقه ای که نه غذا داشت و نه آسانسور با بوی مطبوعش و یک مسئول غرغرو گفتیم می ارزد به دیدار مولایمان که دو شب بیشتر مهمان این شهر نیستیم باشد .......

همه ي همسفریان خواستند استراحت کوتاهی کنند برای زدودن خستگی 4 ساعت راه و من وقت را غنیمت دانستم و قصد غسل زیارت کردم که تنها به زیارت روم .

با آب سرد در آن سرما غسل باید مزه ای داشته باشد که من نفهمیدم چگونه غسل زیارت کردم .

جرات نکردم به صاحب هتل اعتراض کنم. گفتم داد و بیداد راه می اندازد وهمگان را بیدار می کند .

بالاخره راهی حرم شدم .وقتی بعد از نماز مغرب عشا با محسن کوچولوی سه ساله  به هتل برگشتم همه جا تاریک بود.

صاحب هتل گفت که برق ها رفته و من چاره ای ندیدم جز اینکه لباس گرمی تن محسن کنم و باتمام خستگی اي که داشتم در کوچه های نجف دور بزنم .چراكه محسن بهونه گیری می کرد و بودن در هتل خاموش هم با آن صاحب هتل که گر بگویم از نظر اخلاقی هم مشکل داشت شاید بترسانمتان که حتی تا دم اتاقم آمد و كم مانده بود داخل شود  و من تنهای تنها در آن هتل. در را به رویش بستم و سریع لباس را برداشتم و به سمت کوچه ها بی هدف به راه افتادم و خدا رو شکر که محسن را به همراه داشتم که اگر نبود از این عربهاوآن نگاهها در امان نبودم .

 

همین قدر بدان که تا صبح چندین بار برق هتل قطع شد و ما فهمیدیم که این هتل مثل سایر هتلها موتور برق دارد ولی صاحب هتل خساستش بیش از حد است  صبح با صدای دعوای یکی از همسفریان با صاحب هتل از خواب بیدار شدم . حسابی داغ کرده بود و البته ارثیه ی گروه انصاررا داشت .

سه شرطه(مامور عراقی) آورد که ما هم خنده مان گرفته بود وهم ترس برمان داشته بود . خنده از جهت اینکه این قاسم آقای ما عربی بلد نبود و سر هر کلمه فارسی "الف و لام  " می گذاشت و به خیال خودش عربی حرف می زند و بالاخره هم به انها می فهماند که چه می گوید و ترس از آن جهت كه بالاخره صاحب هتل با شرطه ها همشهري بود ،نكند كه طرف او را بگيرند و قاسم زبان عربي نفهم را بگيرند .

خلا صه ما از آن هتل رفتیم به هتل دیگری و نيمه اي از  پول را دادیم اما او پولها را بیرون پرت کرد و مدام می گفت زیارتتان قبول نیست .

در کل سفر نجف مان مثله بختک دنبالممان بود و همین حرف را تکرار می کرد حتي زمان به کوفه رفتنمان دوباره با قاسم دعوایش شد و نمی گذاشت ماشینی محیا کند .

بالاخره این مرد کار خودش را به پایان رساند صبح روزی که قرار بود برای وداع خدمت مولا برسیم و اخرین زیارت را بخوانیم و راهیه كاظمين شویم وقتی از حرم برگشتیم

خبر دادن  1 نفر از همسفریان را به عنوان گروگان در جلوی هتل گرفتند و اطلاع دادند كه نگذاريم قاسم از هتل خارج گردد و بعد بقیه آقایونی که همسفر بودن به بازداشتگاه رفتن و اگر كوتاه نمي آمدند کار به دادگستری و این حرفا کشیده میشد

و اگر به گرفتن حق بود باید چند روزی را مهمان نجف و امام علی می بودیم لیک فرصتی نبود و بالاخره صاحب هتل برنده این جریان، توافقی بقیه پول را هم گرفت ..............

 

 

و اما از وادی السلامش بگویم  که کاروانیان ایرانی جرات بردن ایرانیان را نداشتند و انجا ایرانی نمی دیدی

اين وادي تن چندین پیامبر مثل هود و یونس را در بر داشت و بزرگان دیگر و حال و هوایی داشت این قبرستان

 

مسجد کوفه اش که کلی مقام و هر مقامش نماز و زیارت. از مقام ابراهیم و نوح و آدم گرفته تا مقام امام صادق(ع) و غیره و من می اندیشیدم که چه عجيب  مکانیست اینجا!

 همه ي اولیا و انبیاء پایشان به اینجا رسیده که هیچ! جایگاه عبادتشان نیز بوده. از مقام توبه آدم نگویم که حس خاصی دارد و تو را وادار به  توبه می کند

و می گویند چه جایی خواهد شد این مکان!! محل سکونت امام زمان با خانواده اش عجب................

از سهله چه گویم که این رانندگان عراقی به خاطر طولانی شدن زمان عبادتمان در مسجد کوفه که حدود 3 ساعتی کشید می خواستند مار امعاف کنند و خلاصه با چک و چونه رفتیم به مسجد سهله و جالب اینجاست که زمان زیارتی سهله نیز به مانند جمکران خودمان روز خاصی داشت و ما دیدیم همان روز آنجاییم .

سهله را گویند که محل حکومتی امام زمان است آنجا نیز چندین مقام داشت البته کمتر از کوفه.

 

از مسجد حنانه هم بگویم در هنگام ورود نقاشیه کشیده شده در بالاي سرمان میخکوبت می کند اولش نا مفهوم است بیشتر که خیره میشوی عصبانیتت گل می کند که اين چه نقشی است كه نقاشي كرده اند آنتيك كه تماما بي احترامي ميديد اين نقش را  ........

 دو جریان تاریخی را نقل می کنند یکی ماندن پیکر امام علی پس از شهادت در آنجا که می گویند مناره ها خم می شوند به صورت تعظیم به سمت بدن مطهر و روایتی است که گویند سر امام حسین را که می بردند یک شب تا صبح در مکانی در آنجا قرار دادن ..........

 

نشد که به نخلستان علی رویم.

نشد که شنوای ناله های علی شویم.

نشد كه جا پاي قدمهاي مولا نهيم .

 چه می گوید اين بشر؟!!

 آنتیک کجا و معرفت شنیدن این اصوات کجا!!!

آنتيك را چه به لياقت قدم نهادن در جاي پاي مولا؟!!!

لیک كوفه  شهریست که با تمام زیبائيش با نخلهای بلندش و تمام باغهایش غم دارد

همه ي نقاط آنجا شنیدنی بود و گریه دار. از آنجا که مسلم را پرتاب کردند و خاک سپردند تا حرم میثم تمار و کمیل و.......

کوفه ، هم بوی وفای بیش از حد می داد (آنجا که میروی و مبینی جایگاه پرتاب مسلم را)

و هم از جانبی بوی بی وفایی مشامت را پر می کرد .(ازهمانجا كه جايگاه پرتاب مسلم را مي بيني )

 چه جای عجیب و غریبیست این مکان !!!

 

از نجف به سمت کاظمین شاید تسکین دهنده ي دل آنتیکیم بود. وقتی با شروع ختم قرآن برای موسی بن جعفر (ع)به راه افتادیم تا خطری ما را احاطه نکند تا وقتی که در حضور حضرت ،مادرم خواب ایشان را می بیند. نمی گویم از خواب ولی همین قدر بدان که مولا فرمان می دادند که تمام راهها را برای این گروه زائر باز کنند و..........

باز توانم به ته رسيد

 

 امیددارم ادامه پیدا کند

 

 


۵ آذر یه روز زیباست مثل همه روزای قشنگه خدا

 لیک یه صفای خاصی هم با به دنیا اومدن پسری از سلاله پاک خاندان عصمت پیدا کرده

هم سفر

هم پروژه ای

هم راه

هم کار

هم کیش

هم شهری

هم میهنی

و

برادر مهربان

پسر عمو ی آنتیک

عادی عزیز

مسیح ایرانی

میلادت مبارک    


 

دوست عزیزی که به نام من کامنت گذاشتی  اگر فکر می کنی با ظاهر شدن در هویت دیگری میتونی به هدفت برسی باید بگم در این مورد دچار اشتباه بزرگی شدی اهالی دیاررا  کسانی که میشناسند میدانند که هیچ وقت  چنین جسارتی به هم نمی کنند

ممنون آنتیک عزیز که اجازه دادی این متن رادر جواب این دوست ناشناس در بلاگت بذارم (رها)

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 17:30  توسط آنتیک  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin